تبليغاتX
عشق اسمانی
عشق اسمانی












 

اون دختر انگار مثل مردگان گذشته آرايش کرده

 

خيلي نازک و شکننده.ولي هنوز گمراه

 

اون دختر هنوز سعي مي کنه تا اونو ببينه.

 

دستايي نامرئي که شقیقه ي اون و سينه ي منو فشار مي ده.

 

وارد شبي شدم که اون دختر برگشت پيشم....براي هميشه

 

واي....اون دختر تنها کسي که منو غمگين مي کنه.

 

اون دختر همه چيز منه و حتي بيشتراز همه چيزم ,

 

(رويايي زيبا و آراسته موقر)

 

(گل زيبا ي من همه ي دنيا رو داره مملو از قدرت و ثروته)

 

اون دختر اومده خونه فقط به خاطر من.

 

من دستپاچه مي شم ,منحرف مي شم وقتي اون دختر رو مي بينم...اين اصلأ خوب نيست

 

استرس داره ديوونم مي کنه

 

اون دختر براي من داره مي آد خونه يا اصلإ نيومده....هيچ وقت

 

واي....اون دختر تنها کسي که منو غمگين مي کنه.

 

برام سخته که بگم تمام حواسم پيش کيه

 

درمان شده و ديوانه,جذابيت يک پروانه

 

اسمم رو روي صورتم حک کن,تا منو بشناسي

 

انگار که عنصر طرز فکري رو بگيري و ازش براي کشتن استفاده کني.

 

اجازه نخواهم داد چنين چيز هايي درونم ايجاد شوند

 

من يه نوکرم,و من يه اربابم

 

هيچ منعي نيست(يا نمي کنم) , دزدهاي منع نشد

 

من در سرتاسر نيازم وجود دارم....خودم رو مجبور مي کنم

 

اون دختر چيزيه درون من که ازش متنفرم

 

اجازه نخواهم داد چنين چيز هايي درونم ايجاد شوند

 

اون دختر واقعي نيست...من نمي تونم واقعيش کنم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:57 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

http://static-p4.fotolia.com/jpg/00/00/65/03/400_F_650359_M2GIRS70sOYZEOO4wxyU9OYDjklmJy.jpg

چقدر سخت بدونی اون که می خوایش نمی مونه

که دلش یه جای دیگه است و همه وجودش مال اونه

چقدر برای اون که جون میدی غریبه باشی

بگی می خوام با تو باشم بگه می خوام که نباشی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:42 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

سلام دوستان امروز میخوام یکی از شعرهای بی نظیر استاد سیاوش قیمشی خواننده ی محبوب خودمو بزارم

مگذار كه ياد مارا

طعم تلخ اين حقيقت ببرد

اين حقيقت است كه از دل برود

هر آنكه از ديده رود

بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده

تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده

بيا تا اومدنت دير نشده

دلا دلگير نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پير نشده

آخه شبا جاي خواب تو چشام درياي آبه

ساعت ديواري از وقتي كه رفتي توي خوابه

هنوزم عكس من و تو روي ديوار توي قابه

نامه اي كه گفته بودي

من نخوندم هنوزم لايه كتابه

بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده

تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده

بيا تا اومدنت دير نشده

دلا دلگير نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پير نشده

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:34 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

بدان همواره ان کسی که برای رسیدن از همه چیزش میگذرد

یک روزی تنهایت خواهد گذاشت

این هنجار دردناک زندگیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:6 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

تا کی حسرت عمری که رفت

تا کی این زندگی بی هدف

تا کی خون توی رگ منه

تا کی روح توی این بدنه

تا کی نرسیدم به جواب سوال

تا کی میگذره جمعه هامون به انتظار

تا کی ختم خوشی هامون به شکل بد

تا کی پایان بی کسی ها نقطه سر خط .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:25 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

 

بازم مثل همیشه حس نوشتن ندارم

خستم 

خسته از این مردم

خسته از این شهر

خسته از این دنیا

دوست دارم برم زیر بارون چند دقیقه وایسم

دوست دارم  برم توی سرما دو سه ساعت وایسم

به سلامتی هرچی خسته است که غماشو تو خودش نگر میدار به کسی نمیگه

اره...........................

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:14 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم

 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

 

تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد

 

که مرا زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شورِ عشق و مستی

 

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

 

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی...

                  

دوستت دارم

 

تو را چون نقش دريا دوست دارم

 

تو را چون عطر گلها دوست دارم

 

منم چون ماهي افتاده در خاك

 

تو را مانند دريا دوست دارم

 

بخند اي غنچه گلزار هستي

 

كه من خنديدنت را دوست دارم

 

به باغ خاطره اي لاله سرخ

 

تو را تنهاي تنها دوست دارم

                  

تو را من دوست میدارم

 

نه قدر آب دریاها

 

که روزی خشک گردند شوند بیچاره ماهیها....

 

تو را من دوست میدارم

 

نه قدر غنچه و گلها

 

که روزی خشک گردند برآرند آهی از دلها....

 

تو را من دوست میدارم

 

به قدر کهکشان و ماه انجمها

 

که جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها.... 

                  

آن عميق ترين چيز، آن شناخت ، آن دانش

 

و آن حس با تو يكي بودن از همان ديدار اول در من بيدار شد

 

و هنوز هم همان است

 

با اين تفاوت كه

 

حالا هزاران بار عميق تر و لطيف تر است

 

من تو را تا پايان جهان دوست خواهم داشت

 

من تو را پيش از آنكه در اين جسم و جان حلول كني دوست مي داشتم

 

اين را در همان ديدار اول دريافتم

 

اين تقدير ما بود

 

ما بدين گونه با هميم

 

و هيچ چيز نمي تواند ما را از همديگر جدا كند

                  

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم

 

يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

 

با شكوفائي خورشيد و ،

 

گل افشاني لبخند تو،

 

آراستمش !

 

تار و پودش را از خوبي و مهر،

 

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

 

((دوستت دارم  را))

 

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو!

 

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو!

 

دوستم داري » را از من بسيار بپرس! «

 

را با من بسیار بگو!« دوستت دارم «

                  

براش بنويس دوستت دارم

 

 

آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن

 

 

, ولي يه نوشته

 

 

به اين سادگيا پاک شدني نيست.

 

 

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره

 

 

ولي تو بنويس...

 

 

تو...

 

 

بنويس

                 

کاش یادت نرود

 

روی آن نقطه پر رنگ بزرگ

 

بین بی باوری آدمها

 

یک نفر می خواهد با تو تنها باشد

 

نکند کنج هیایو بروم از یادت...

                  

نشانی چشمان بیتابت را...

 

نقشی بر آسمان دل زدم

 

تا شبنگاهان باتو در اوج مانم

 

و به مقیاس آغوش ام تو را شعر کن

                 

آســمان نيــستم

کــه هــر پـــرنده

سـهمی از مــن

باشد 

 

مــن

آن پــرنده ام

که ســهم آسمانش را

از چــشمان "تــو "

ميخواهد

                  

پاييز بلندی است امسال

 

رفته ای سفر

 

يک جور دگر

 

 

مانده ام !

 

ولی بی تو !

 

 

در انتظار پنجره ای

 

که نور را بياورد

 

که گشت کند نسيم تو برای من

 

که گم شوم درون تو

 

 

گمان بی تمام من

 

بگو

 

کی تمام می شود انتظار من؟!

                  

آنقدر به تو اندیشیدم

 

که نگاهم به خورشید سوزاند هرم لبهایش را

 

و تنم گرفت بوی تنت را

 

و تنگ شد دلی از غمی سنگین

 

این است حال و روزم

 

وقتی نیستی

                  

تو را به ياد آن روز

 

 

تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده

 

 

تو را به روز اول بار ديدنت

 

 

تو را به اولين نگاه عاشقانه

تو را به ياد بارون روز نيامدنت

 

 

تو را به تنهايي روز رفتنت

 

 

تو را به بوي بارون روز برگشتنت

 

.

 

.

 

.

 

 

تنهايم مگذار ديگر

                 

نشانی چشمان بیتابت را...

 

نقشی بر آسمان دل زدم

 

تا شبنگاهان باتو در اوج مانم

 

و به مقیاس آغوش ام تو را شعر کنم

                   

می خواهم سر بیندازم از نو

 

خودم را

 

از غزل بافی چیزی سرت می شود؟

 

اگر نمی شود

 

پس ، بده آن دار دلتنگی را

 

که قاب گرفتی

 

روی دیوار سکوت

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 16:28 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

یــه روزی مـرغ وجـودت پراشـو قیـچـی میـکنه

پرا رو میریزی تو بالش...آروم میگیری رو بالش

 

هـنـوزم روی زمـیـن یــه بــهــونـه ای پـیــــــدا میــشـه

گریه هات همه واسه اون...خنده هات همه واسه اون

 

 از محسن نامجو

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:49 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

شمیم عاطفه در کوچه ها رها شده است

 

دوباره هر شب من رنگ کربلا شده است

 

وزیده در همه جا عطر سیب حضرت عشق

 

قسم به ساحت گریه قسم به ساحت عشق

 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

 

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

 

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

 

بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است

 

از مردم گمراه جهان راه مجویید

 

نزدیکترین راه به الله حسین است

 

اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین

 

مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین

 

هر جا کنار آب نشستم ز داغ تو

 

از بس که سوختم جگرم آب شد حسین

 

جانسوز تر ز داغ تو دیگر کسی ندید

 

خورشید هم ز داغ تو در تاب شد حسین

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:51 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |

 

من یه شکلات گذاشتم توی دستش

 

 اون یه شکلات گذاشت توی دستم

 

 من یه بچه بودم؛ اونم یه بچه بود

 

 سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد

 

 دید که منو میشناسه !

 

 خندیدم ...

 

 گفت "دوستیم؟!

 

گفتم " دوست دوست "

 

 گفت " تا کجا؟!

 

 گفتم " دوستی که تا نداره ...

 

 گفت " تا مرگ!

 

 خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره "

 

 گفت " باشه ، تا بعد از مرگ!

 

 گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره "

 

 گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز

 

 هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم

 

 دوستیم ...

 

 خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از

 

 این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم "

 

 نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم

 

 باور نمی کرد ، می دونستم !

 

 اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!!

 

 گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم "

 

 گفتم " باشه ، تو بذار "       گفت " شکلات !!!

 

 هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟!

 

 گفتم " باشه "

 

 هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ...

 

 اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...

 

 باز همدیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست

 

 من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم

 

 می گفت " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی !

 

 و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...!

 

 می گفتم " بخورش!

 

 می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...! برای همیشه بمونه...!

 

 صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...!

 

 من همش رو خورده بودم !!!!!

 

 گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ "

 

 گفت " مواظبشون هستم "

 

 می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم "

 

 و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره "

 

 یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال

 

 شده !!!!!

 

 اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ...

 

 من همه ی شکلاتام و خوردم ....!    اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!!

 

 اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخواد بره ..!!!!   بره اون دور دورااااااا

 

 میگه " میرم ، اما زود بر می گردم "

 

 من می دونم ، میره و بر نمی گرده !!

 

 یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت !

 

 یه شکلات گذاشتم کف دستش ...

 

 گفنم " این برای خوردن "           یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ... 

 

 گفتم " این هم  آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت "

 

 هر دو رو خورد !     خندیدم ...!

 

 می دونستم دوستی من تا نداره

 

 می دونستم دوستی اون تا داره

 

 "مثل همیشه "

 

 خوب شد همه رو خوردم

 

اما اون هیچ کدوم رو نخورده

 

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 19:25 توسط یه مرده که فقط نفس میکشه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت